تبليغاتX
زیر درخت آرزو

غم


               آن زمان مردم دنیا دلشان درد نداشت               

هیچ کس دغدغه آنچه که میکرد نداشت 
                   چشمه سادگی از لطف زمین می جوشید                    خودمانیم!زمین این همه نامرد نداشت!

روزهای زیادی میگذره از رفتنش...

از داغی که رو دلم گذاشت ....

اما هنوز هم یادگاری و که واسم از خودش به جا گذاشت و دارم !

یادگاریش هنوز هم رو قلبم خودنمایی میکنه!

هنوز هم یاد اون روزها واسم تداعی میشه.

رفتنش مثل یه زخمه عمیق بود روی قلب من ِ

که هر چند وقت یه بار دردش شدت میگیره و به زمین میندازتم!

اما جز صبر و سازش با این سرنوشت ُ کار دیگه ای ازم بر نمیاد!

مثله این شعر که میگه:

دله من میدونم داری دیونه میشی اما باز بی خیالش.....     

بی خیالش.........

دلم میخواد همه خاطره هارو فراموش کنم !

دلم میخواد یه فرصت دوباره به خودم بدم !

یه فرصت برای یه زندگی نو!

برای یه بهاری دویاره!

کاش بتونم...!

کاش بتونم دوباره گرمای عشق و حس کنم ...

کاش بتونم یه فرصت برای آب شدن یخ دلم بدم!

کاش هیچ وقت دل کسی و نشکنم..!!

                  آنگاه که غرور کسی را له میکنی..

انگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران میکنی..

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش میکنی..

آنگاه که بنده ای را نادیده میگیری..

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی..

آنگاه که خدا را میبینی و بنده ی خدا را نادیده میگیری..

میخواهم بدانم دستانت را بسوی کدام آسمان دراز میکنی تا...

تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟!

بسوی کدام قبله نماز می گذاری که دیگران نگذارده اند ؟؟!

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 18:53 توسط پارسا |


مرگ

 

 

به یاد آرزوهایی که میمیرند سکوتی میکنم سنگین تر از فریاد!

 

گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کس می شنوی، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالا زدنت را
بی قید
و تکان دادن دستت که
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که
_ عجیب! عاقبت مرد؟
_ افسوس
کاشکی می دیدم
من به خود می گویم:
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد!

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 18:49 توسط پارسا |


 

پرنده

 كاش دو تا پرنده بوديم توي دست آسمون

تا براي هم مي ساختيم از پرامون آشيون

من براي تو مي ساختم سقفي از بال وپر

تو مي ذاشتي عاشقونه پرتـــــو زير سرم

واي اگه پرنده بودي تو رو با خودم مي بردم

وقتي با تو مي پريدم آسمون كم مي آوردم

نمي ذاشتم شوق پرواز تو دلامون بره از ياد

تو رو با خودم مي بردم جايي كه نباشه صياد

تو فقــط بــايد بمـوني اي تمام بــاور مـن

تا كه پرپر نــشه بي تو همه ي بال و پر من

واي نگواين فقط يه خوابه! نگوما پرنده نيستيم

وقتي همديگه رو داريم نگو ما برنده نيستيم

ما مي تونيم از محبت با هم آسمون بسازيم

حتي با دستهاي خالي با هم آشيون بسازيم

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 18:46 توسط پارسا |

 

به احترام زخمهایت سکوت کن!

سکوت زیباترین اعتراضیست که معجزه می کند!!

نمیدونم چی بگم!

نمیدونم باید بگم دلم گرفته یا هنوز هم از ته دل شادم!

دنیا چه بازیها که نداره ...

خیانت ها زیاد شده..

نامردیها..

همه خــــــوب یاد گرفتن که چه جوری دل بشکنن و هیچ ترسی هم نداشته باشن!

گله ای ندارم!!

چون ...

تا خدارو دارم غم نـــــــــــــــــــدارم!

فقط باید به نور برسم!!

فرض کنید دارین روی یه زمین صاف راه میرین که اطرافش خیلی سرسبزه...

هوا عالیه و یه نسیم خنکِ بهاری مدام صورتتونو نوازش میده...

و شما هم از این همه نعمت دارین لذت میبرین..

اما یه دفعه هوا طوفانی میشه ...

زمینی که صاف بود حالا تبدیل شده به زمینی که کلی خار داره...!

همه جا تاریکه!!

جز سیاهی چیزی نمیبینی!

میترسی..!!هل میکنی..!!نمیدونی باید چی کار کنی..!!

چون اصلا فکرشو هم نمیکردی که همچین اتفاقی بیافته!!

اما اگه به خدا ایمان داشته باشی به راهت ادامه میدی!

میری تا بلاخره یه روز برسی به نور...!

حالا منم یه همچین حالتی دارم..!

اما میرم.. تا آخرش...

 تا جایی که به نـــور برسم..!

به محبت!

به عشــق!!

به. خـــــدا..!!!

چون هنوز نا امید نشدم..

وقتی خیانت میبینم.. وقتی بازم دلم میشکنه...

انرژیم ۲ برابر میشه ...

سعی میکنم بیشتر تلاش کنم تا زودتر برسم به نور!

تا زودتر از این راه پر خطر بگذرم!

تا برسم به آرامش!!

و میدونم که یه روز بالاخره میرســـــــــــم!!!

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 18:44 توسط پارسا |

 


چقدر خوبه که وقتی پات رو توو زندگیه کسی میزاری و از زندگیش عبور می کنی...

وقتی مهلتت تموم شد و فقط رد پات موند...

انقدر اون رد پا خواستنی باشه که به کسی اجازه نده پاهاش رو روی رد پات بزاره...

بتونه با نوک انگشتاش دور تا دور جای پات رو لمس کنه و لبخند بزنه..

بتونه مثل بچه ها ، انگشتاش رو بزاره رو جای انگشتای پات و چشم هاشو ببنده و حس کنه هنوز هم داری راه رفتن یادش میدی!!!

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 18:41 توسط پارسا |
 

ببین كه چگونه لبهای ساكتم در شهوت بوسیدن لبهای معصوم تو سكوت كرده اند ، شاخه گل سرخی به روی چشمانت میگذارم و با چشمانی بسته برای اولین بار تو را میبوسم ، آن هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بودیم دیدی كه خداوند میخندید ، خداوند خوشحال شده بود ، خداوند خوشحال شده بود . پس بیا نترسیم و تا ابد لبهایمان را به هم گره بزنیم تا ابد . ای تنها منجی من ، مرا تنها مگذار ، اگر آسمان شوی برایت زمین خواهم شد تا به رویم بباری ، برای چشمان معصومت نگاه خواهم شد و برای گوشهایت صدا ، برای نفسهایت گلو خواهم شد و در رگهایت از خون خود خواهم دمید ، و پس از مرگت نیز برای جسدت كفن خواهم شد ، مرا تنها مگذار ، مرا تنها مگذار  .  روزی كه خداوند تو را می آفرید از او زمان مرگت را پرسیدم ! میدانی چرا ؟ برای اینكه پیش از تو بمیرم و هیچ گاه مرگت را نبینم . میخواهم تا همیشه برایم زنده باشی تا همیشه .  تو دیگر تنها نیستی ، خانه ای خواهم ساخت برایت ، از استخوانهایم ، برایش ستون و از پوستم برایش سقفی ، قلبم را با برق شكاف میان سینه هایت میشكافم و از گرمی خون رگهایم برای شبهای تاریك تنهاییت آتشی می افروزم و تا همیشه در كنارت میسوزم تا همیشه و در عوض فقط از تو میخواهم گونه های خیسم را پاك كنی ...

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 18:38 توسط پارسا |

دو تا چشمات و كشیدم ، هیچكی باورش نمی شد


روی مدادم سایه می زد ، امّا آخرش نمی شد !


دو تا چشمات و كشیدم مثه پولكای ماهی


مثه آتیش تو زمستون ، یا جرقّه تو سیاهی !


بعضی ها بهم می گفتن : « تو چشاش یه رازی داره »


رازش این بود كه یه روزی منو تنها جا می ذاره


بعضی ها ازم می پرسن : كیه كه شدی دیوونش ؟ چرا مثل یه فرشته ، دو تا بالِ روی شونش ؟!


گفتم اسم این فرشته نقطه چینِ محرمانس ! اون دوتا بال سفیدم واسه پر زدن بهانس !!!


نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 18:35 توسط پارسا |

      عاشق و معشوق
 
           دوباره یاد رفتنت حقیقتی شبیه درد.....
  

از بس آرزوهایم را به گور بردم دیگر جایی برای جسدم نیست!

ما که رفتیم ولی یادت باشه دیوونه بودیم

واسه تو یه عمر اسیر؛تو کنج این خونه بودیم

ما که رفتیم تو بمون با هر کی که دوسش داری

با اونی که پنهونی سر روی شونش می ذاری

ما که رفتیم ولی این رسم وفاداری نبود

قصه ی چشمای تو واسه ما تکراری نبود

ما که رفتیم ولی خوب موندی سر قول و قرار

خوب رها کردی دسامو توی اول بهار

ما که رفتیم حالا تو موندی و عشق جدید

می دونم چند روز دیگه می شنوم جدا شدید

ما که رفتیم ولی مزد دستای ما این نبود

دل ما لایق این که بندازیش زمین نبود

ما که رفتیم دل ندیم دیگه به عشق کاغذی

لا اقل می اومدی پیشم؛ واسه خدافظی

حالا من به جای تو اومدم برای خداحافظی

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 18:32 توسط پارسا |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

monlight

پارسا

monlight

http://monlight.blogfa.com

زیر درخت آرزو

زیر درخت آرزو

زیر درخت آرزو

من پارسا هستم ،متولد خرداد ،دانشجوی کارشناسی حسابداری .این وبلاگ دست نوشته های شخصی منه که براتون میزارم.

زیر درخت آرزو

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog